تبليغاتX
کرم نما و فرودآ که خانه خانه ی توست...

کرم نما و فرودآ که خانه خانه ی توست...

هرجا غزل به قافیه ی یار میرسد / ای دل، حکایت تو به تکرار میرسد

خدای من بدان که آرزوی شیعه ها/نظاره ی جمال آن امام غایب است...

فردا شب شب آرزوهاست...

به قول بنده خدایی از خدا چیز دیگه ای بجز فرج و سلامتی آقا نخوایم ...

میگی چرا؟!

چونکه وقتی تو میگی خداجونم ظهور آقامون رو نزدیک کن... رهبرمون خیلی غریبن... تعجیل کن در فرج آقا...

بعد خود آقامون...امام مهربانمون به خدا میگن:

خدایا این بنده ت، مشکلاتشو حل کن... حاجتشو بده...دینش...تشیعش.. بخشش گناهاش... سفر کربلاش... کنکورش و....

هرچی خودت تو دلت از خدا میخوای خود آقا از خدا میخوان...

قشنگه نه؟؟! ما که اینهمه دعای اللهم عجل... ذکر لبمون شده، تو این شب واقـــعـــا میایم فقط و فقط برای ظهور آقا دعا کنیم؟!...

و این مصداق همون حدیثیه که فرمودن: برای فرج دعا کنید زیرا گره تمام مشکلاتتان در آن هست. (فکرکنم یه مقدار حدیث رو بد گفتم)

+نظرات آزاد است!

ما که این همه برای عشق آه و ناله ی دروغ میکنیم

راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان

-که بی دریغ- خون خویش را نثار عشق میکنند

از نثار یک دریغ هم دریغ میکنیم؟....

***اللهم عجل لولیک الفرج***

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1391 ساعت 12:35 توسط زهرا سادات |


اینست حالِ ما..!

ناگهان دلمان خواست تغییر و تحول ایجاد کنیم !

البته نه خیلی ناگهانی! مدتی بود!

دلم همچین قالب خلوتی رو طلب میکرد؛ حس میکردم تو قالب شلوغ حرفام گم میشن...!


میخواهم فریاد کنم، دلم شکسته است، میخواهم عشق بورزم، بدون عشق مرده ام، عشق همچون

نفس کشیدن حیات را به سینه ام فرو می برد، و در جستجوی محبوب به پرواز آمدم، .... همه ی دل

بستگی ها زائل شد و روحی از من ماند تشنه عشق، گداخته به غم،

 متصل به ابدیت و خواستار شهادت....

                                                                                                   

 + خدا؟ میگم چه سر ِ بزنگاه حرفمو میشنویا... همین دیشب... همین دیشب گفتم قلمم دیگر بهانه ای برای نوشتن ندارد این روزها... نگذاشتی حرفم و خواسته ام از ذهنم پاک شود...

+ با او: بی سبب نیست دلم را به تسخیر در خود در آوردی... درد هــایــــت چقـــدر آشـــناست.......

به دور دست های ِ زندگیم نگاه میکنم.... به آینده ای نه چندان دور... این روز ها برایم نزدیک شدند آن روز های دور!

خیلی وقت بود درکش را از یاد برده بودم ولی باز .... در همهمه ی جَمعَمُ و تنها شده ام باز....

فورا یاد آنانی افتادم که همیشه در هر لحظه و شرایطی صدای دلتنگی هایم به گوششان رسیده و به بهترین نحو پاسخم داده اند...

یــــــــا  شهــــیــــــد...

متن بالا از "عارفانه"ی شهید چمــــران بود... که این روزها حرف های او بیش از همه وجودم را در بر میگیرد.... مثل همین متنش....

+نظرات آزاد است! مدتی به دلیل امتحانات پست کمتر میذارم ولی سر میزنم.

+ خواننده ای که گفته بودن پست برای سوم خرداد بذارم، با اینکه وقتشو نداشتم اما خود بلگفا نوای وب رو متناسب با ۳خرداد قرار داده! همون نوای قشنگی که فکرکنم همه رو به حال و هوای خوبی میبره!نه؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391 ساعت 20:0 توسط زهرا سادات |


طلائیه چه طلائیه....آخرین برگ از خاطرات سفر عشق ...

خبر دادن دهلاویه هم کنسل شد !

دوکوهه نشد..دهلاویه هم که کنسل شد حسابی دلم گرفت..

صبح روز آخـــر حرکت کردیم طرف طلائیه. حالی داشتیم ... بار قبل طلائیه ی من در ۵ دقیقه خلاصه شده بود ! فقط ۵دقیقه! و این بار تشنگیم به حد اعلی خود رسیده بود.

رسیدیم ... و اما طلائیه:

" سلام ای سرزمین مادریِ مجنون .. سلام به تو که عقربه های قطب نمای دلم به سمت تو تعظیم میکند.

سلام به تو که سال هاست روزه ی سکوت گرفته ای و راز های ناگفته در دلت داری...

از هر طرف که حساب کنی اینجا وسط زمین است؛ آخــــر دنیاست و خط مرزی و انتهای جاده ی خلقت، نفس که می کشی ریه هایت پر میشود از نور ، صفاو معنویت. اینجا سرزمین مادری عــــــشـــــــق است؛ همان جا که عرشی ها طلائیه اش می خواندند و عرشیان عشق آباد.

در طلائیه به چشم ظاهر هیچ نمی بینی، تنها دشتی است وسیع و سکوتس سنگین و دیگر هیچ، حیران و سرگردان در وادی تحیر خود می توانی در بیابان گام زنی یا بر تلی از خاک بشینی و در حیرت خود فرو می روی...

زمین اینجا اسراری نهفته دارد..

این حرف ها قصه نیست. حس نیست. حقیقت است که تنها چشمی حقیقت بین می خواهد. سکوت اینجا از جنس بی حرفی نیست !

سکوت اینجا غوغای فریاد است.. آنقدر سنگین که روحت را می آزارد سنگینی اش.. روحی که به سبکی ها خو کرده است!!

ایــــــنــــــجـــــــا ظـــــــرفــــیــــــتـــی عظــــــــــیــــــــــــــم میخواهد خیلی بزرگتر از آنچه که تو با خود می آوری. 

عظیم تر از ظرف مادی و خو کرده به آسایش ما وگرنه هیچ نمی یابی  جز اینکه سنگینی طلائیه آزرده خاطرت کند

 و شاید هم سنگینی ِ عقده ای وا نشده را تا ابد با خود به همراه خواهی داشت..."

همه چیزایی که نوشتم رو واقعا درک کردم. سکوت طلائیه خیلی سنگینه واقعا..

اونجا آقایی برامون تعریف کرد که مادر شهیدی خیلی گله و شکایت کرد ازینکه بچه ش تو طلائیه پیدا نشده ... خیلی.. شب خواب خانوم حضرت زهرا (س) رو می بینه و ایشون بهشون میگن: چرا انقدر گله و شکایت میکنی ؟ در شب های عملیات ما کنار بچه ی شما بودیم و کنارشون بودیم... من کنارشون بودم....

این خاطرات رو وقتی می شنیدم تموم وجودم انگار داشت بواسطه ی فضای طلائیه مسحور میشد...

اینبار هم نسبت به مکان های دیگه کمتر بودیم ! نمیدونم چرا! اما سوغاتی که از طلائیه خودش همراه من امد همان سکوتش بود...

سکوتی که باعث شد من حتی وقت وداع از مکان بعدی که هویزه بود ... حتی وقت برگشت که مداحی پخش می شد نتوستم گریه کنم...

انگار بهت زده بودم نمیدونم حس ِ غریبی بود...

بعد رفتیم هویزه.. دیگه دلمون کم کم گرفته بود.. رفتم کناری ایستادم ببینم کدوم شهید سر مزارش کسی نیس... بعد رفتم نشستم و یه دل سیر درد دل کردم...

بازار هویزه هم رفتیم و خلاصه موعد برگشت فرا سیده بود...

تو هویزه توسط ماجرائی ک پیش اومد فهمیدم شهید علم الهدی چقدر عنایت میکنند سریع... خیلی جواب میدن..

ما وقت رفتن یه برگی دادیم به بچه ها بنام اختتامیه .... و موقع برگشت افتتاحیه ... متنش رو که بذارم متوجه میشید چرا برعکس دادیم.

کسی باورش نمیشد کسی نمیخواست دل بکنه ...

تهران که رسیدیم همه میگفتن چقدر فضاش آلودست! و اینست عنایت شهدا که دل هایمان را پاک گرداندند...

رفتیم اما دل هامان همه جا ماند دلمان را سپردیم به خود شهدا... به مامن ِ امن... حال ِ برگشت بچه ها توصیف نشدنیه موقع برگشت دیگه ازون شوق ِ رفتن خبری نبود! همه دور هم نشستیم و غروب جمعه زیارت آل یاسین را مهمان دل هایمان کردیم...

متن افتتاحیه رو پست بعدی میذارم.

+ این نوای وبم همون نواییه که تو طلائیه پخش میشد...

هویزه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ساعت 12:28 توسط زهرا سادات |


خاطرات سفر عشق...4

سلام. بابت فاصله ای که افتاد شرمنده سرم شلوغ بود!

بعد از اروندرود که جالب بود بچه ها شور و شوق خاصی درونشون موج میزد پس از صرف ناهار رفتیم

طرف شلمچه ...

بعد از ظهر نزدیک غروب رسیدیم شــــلـــــمـــــــچــــــــه...

تجربه سفر قبلی یادم مینداخت شلمچه جایی بود که خستگی هایم ... درد ها و بغض هایم را... همه

چیزم را آنجا گذاشتم و آمدم...و حالا چشم باز کرده  و در شلمچه بودم...

خودِ روحانی کاروانمون حرف زدنشون نمی اومد ...بیشتر سکوت میکردند تا رسیدیم به کنار ورودی اونجا

حرف خاصی نزدن... فقط زمانکیه داشتیم راه میرفتیم کجایید ای شهیدان خدایی... رو میخوندن...

انگار شلمچه تغییر کرده بود در نظرم! اما نه... این من بودم که جور دیگری آمده بودم...

حالا که در شمچه بودم لبریز بودم از آرامشی که بیشتر شبیه آن آرامش قبل از طوفان ست...!

کسی دنبال هدفون بود که مداحی بذاره توگوشش اما گفتم اینجا بهتره فقط خودت باشی و

شهدا و خدای خودت... خاک اینجا..بوی اینجا... همش مداحیه...!

نشستیم همگی و زیارت عاشورا رو خوندیم... حس خیلی خیلی خیلی غریبی بود که بدانی تا حرم

اربابت چند ساعت بیشتر فاصله نیست...

بعد از خوندن زیارت عاشورا حاج آقا گفتن بچه ها هرکی میخواد بره هرجاییکه دوست داره و راس

ساعت ... دم اون پرچم باشه... اکثرا همه از هم جدا شدیم. هرکس خودش بود و خدای خودش و

خاک پرغوغای شلمچه و ...

 آرام آرام ... دنبال جایی خلوت میگشتم که بنشینم. باهر قدمی که برمیداشتم حس میکردم ذره ذره ی

 وجودم بیشتر میشکند ... نشستم کنار دریاچه اش... در طول مدت سکوت بود ولی دیگر طاقتم طاق

شد... بهترین جای دنیا بودم... به غروب آفتاب نزدیک میشدیم و آسمونش چه عظمتی داشت!... 

دقایقی گذشت . دیگر هق هق ِ گریه ام صدای سخنانم را به گوش خودم نمی رساند... داشتم کم کم

ظرفم را خالی میکردم! ظرفِ مدتی که پر شده بود ... سلول های وجودم داشتند تکه تکه میشدند...

صدای شکستنشان را می شنیدم... چشم باز کردم! وقت رفتن بود!

خوشبختانه به اذان مغرب برخوردیم و نماز جماعت رو تو مسجد ِ گنبد فیروزه ایِ آنجا خواندیم! بعد هم به زیارت شهدای گمنام غریب رفتیم... واقعا هم غریب اند..

از نماز برگشتیم.. همه جا سکوت بود... صدایی از کاروانی بلند نمیشد امــــــــــا تنها صدایی که توجه را جلب میکرد نوحه ی کسی بود که از دور داشت برای حضرت زهــــرا  س... برای مادر روضه میخواند...

همه داشتن به اون نوحه گوش میکردن... هرکی تو حال خودش بود

نمیدونم .. انگار امسال خود خانوم همه جای این جبهه بودن... تو شلمچه فقط رمز ِ یازهـــــرا (س) آدمو زنده نگه میداره... اینکه میگم"زنده" اغراق نیس! وقتی بری خودت متوجه میشی.. توکلام نمیگـُـنجه...

تازه انگار داشتیم آرام میشدیم که گفتن این بار واقعا باید بریم اتوبوس ها منتظرن! کسی از جاش بلند نمیشد انگار غروب شلمچه واقعا داشت کار خودشو میکرد! کسیکه قبلش از حال ِ بعضیها تعجب میکرد حالا خودش روی خاک ها نشسته بود و ...

بچه ها التماس میکردن تروخدا فقط ۲۰ دقیقه..۱۰ دقیقه... بیشتر...! وضع جوری شد که اومدن بلندمون کردن...

تازه لحظات سخت داشت شروع میشد..... بلند شدیم دیدیم یازهرا... راهی که ازش اومدیم کناراش پر از فانوسه ... یهو نوایی گذاشتن که هرکس رو مجنون میکرد...! نوای ِ بــبــار ای بــــارون بــبــار... بر دلــم گــریــه کن خــون ببار...یکیاز قشنگترین صحنه هایی که دیدم این بود:

"دوستم داشت جلوی من راه میرفت. راه که نه!... بهش گفتم فلانی! معلوم نیس دیگه کی برگردیم

 خُ د ا ح ا فِ ظ ی کن... تا گفتم خدحافظی طاقت نیاورد افتاد به سجده همونجا...."خودمم بهتر ازون نبودم .. با هر قدمی که بر میداشتم حس میکردم دارم جــــــــون میدم......

رسیدیم دم درش... واقعا دل کندن سخت بود ... مجبور بودیم سوار شیم!!

دل هایمان را جاگذاشتیم...

همه نشسته بودیم ولی سرهامان گوشه ی پنجره ها بود و چشم هایمان خیره بر ورودیش و اشک هایمان جاری ...

دلمان را به دعای ِ کمیلی مهمان کردیم...تا حضرتش آراممان کند...

شلمچه

حالا که روزها از رفتنمان گذشته وقتی دلم میگیرد زمزمه میکنم:

 بــبــار ای بــــارون بــبــار... بر دلــم گــریــه کن خــون ببار...

در شب تیره چون زلف ِ یار...بهر لیلی چو مجنون ببار... ای بارون...

+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ساعت 18:29 توسط زهرا سادات |


دلنوشته ای بس ناچیز..

در هیاهوی ذهن ِ پرکارم فکر میکنم به اینکه

از همان زمان هایی که نُه ماهِ تمام من با تو بودم و تو بامن

از همان روزی که پا در این جهان گذاشتم... آری ! از همان روزهایِ آبی روشن ِ مرداد !

و زمانیکه با دستانِ زیبایت جسمِ کوچکم را در آغوش مهربانیت فشردی...

آری ! از آغاز همان روزهایِ شیرین ِ کودکی

از لالایی خواندن های ِ پُر مهرت

تا زمانیکه قد کشیدم و تو زیر لب قربان صدقه ی دخترت که حالا دیگر از آن روزهای کودکی اش فاصله

گرفته میرفتی... حتی وقت هاییکه من غُر میزدم به جانت! من حرفت را گوش نمی کردم و به یاد نمی

آوردم روزهای ِ سخت بزرگ کردنم را...

همواره تو بودی تنها کسیکه همیشه همراهم بود دلت! حتی اگر نمیگفتی...

راستی! هیچ وقت نگفتم

تحمل ِ یک اخمت را هم ندارم! چه برسد به قهر کردنت!... اصــلا یادم نمی آید من و تو باهم قهری کرده

باشیم..! مَردِ قهر کردن نیستیم....

حالا رسیده زمانیکه روز، روز ِ توست و من مثل همیشه از اظهار محبتم به شما عاجزم... چنانکه شما

من را... 

دست ِ خالیم ... میلاد ِ پربرکت اول بانویِ هستی ست...

واژه ی تبریک برایت کم است دست ِ خالیم را بپذیر !

مــــادرم           روزتـــــــــ             مبـــــــــارکـــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت 18:41 توسط زهرا سادات |


...رضا برضائک یا الهی

+ هیاهوی سه نقطه ها بیداد میکند این روزها در صفحات دلَم...

و کسی چه میداند...

کشتی قلبم نیاز دارد پهلو بگیرد

بغض هایش را  

روانه ی شلمچه کند

و آزادشان سازد...

دل ِ پردرد نوشت:

تا نری

درک نمیکنی که دلتنگی ِ اون خاک ها

وقتی در هوای گناه آلود تهرانی

چه ها با دلِ بی قرارت میکند...

+ مداحی ِ یاسیدالشهدا ... رو گوش میکنم و دلم تا جنوب روانه میشود...

+ مداحی ِ دوباره روزای سیاه بیچارگی رسیده...

دیگه نگاهامون به زمین کرده عادت

تو آسمون ِ دل نمیاد عطر شهادت...

+

 جان همه شوق گشته ام / طعنه ی ناشنیده را/ در همه حال خوبِ من/  با تو موافقم بگو...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ساعت 22:0 توسط زهرا سادات


خاطرات سفر عشق...3

سلام

تو قسمت قبل یادم رفت بگم که قبل از فکه رفتیم چزابه.. داشتند یادمان شهدای گمنام درست میکردند اونجا...دقایقی بیشتر اونجا نبودیم و بعد رفتیم طرف فکه.

دیشبش گفتن دوکوهه نمیرسیم بریم! آخه مدت اردومون خیلی کم بود از ۱۶ اسفند تا ۲۰ که اونم نصفش تو راه بودیم

خیلی دلخور شدیم که قسمتون نشد. بچه هاییکه یه بار رفته بودن یه جور اونایی هم که بار اولشون بود جور دیگه ناراحت شدن...

صبح حرکت کردیم به سمت اروند رود...

برای من که دفعه قبل شب جمعه اروند بودم و دعای کمیل خوندیم تو سکوت اونجا اروند یه شوق خاصی برام داشت...

رسیدیم اروند..

 نام اروند با غواص اجین گشته است. شها ت غواص مظلومانه ترین شهادت هایست و شاید

رمز اینکه اجر شهید دریا بالاتر از شهید خشکیست در همین ست. که مجاهد نه راه پیش دارد

نه راه پس و نه حتی راه دفاع کردن از خویش. در روایت آمده: هرکه در آب شهید شود اجر دو شهید را دارد..

یکی از رزمنده های غواص میگفت شب عملیات والفجر۸ تازه معنای این جمله را یافتم که

هرکسی میخواهد به امام زمانش برسد باید خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب هم آب بود هم آتش...

اروند که میری یه حس غریبی بهت دست میده... دوست داری ساعت ها همونطور بشینی و زل بزنی به

دریای پرخروش اروند... وقتی می نشینی بی آنکه کسی برایت چیزی را روایت کند به دریا که خیره

میشوی بغض گلویت را می فشارد.. دوست داری هیچ وقت چیزی را با ساعتی نشستن کنار اروند را

عوض نکنی... حس غریب ولی آشنایی داری!...

اروند آرام باش آرام... ما نیز داغداریم....

شرمنده میشدم وقتی میدیدم بعضی هایی  -که حتی فکرش را نمی کردم- چطور بغض در گلویشان

طاقت نیاورد و به قطرات اشکشان غبطه میخوردم...

در اروند با عنایت امام رضا(ع) هشت شهید پیدا شده بود و همانجا به خاک سپرده شده بودند...

زمان رفتن از اروند هم کم کم فرا رسید...

آرام آرام از کنار نخل های آنجا رد میشویم...

با نوایی ولایی که در گوش تو طنین انداز میشود...

 بعد از اروند رفتیم مسجدی در همون حوالی که الان اسمش یادم نمیاد!

بعد از ظهر نزدیک غروب رسیدیم شــــلـــــمـــــــچــــــــه...

تجربه سفر قبلی یادم مینداخت که شلمچه جایی بود که خستگی هایم ... درد ها و بغض هایم را.. همه

چیزم را آنجا گذاشتم و آمدم...و حالا چشم باز کرده  و در شلمچه بودم...

راستش نوشتن از شلمچه انرژی روحی میخواهد! حداقل برای من که اینطور است...

میذارم برای یکی دوشب دیگه شلمچه رو........

++ آب پاشی نشود پا دری هرچشمی

                                                       تا بدانیم که یار از چه دری می آید...++

یا صاحب الزمان ادرکنی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ساعت 0:31 توسط زهرا سادات |


خاطرات سفرعشق...2

روزای آخر دیگه تقریبا همه کارامون رو کرده بودیم و ازینکه همه چیزامون دسته بندی و مرتب انجام شده البته با کلی زحمت و شنیدن اخطار درس خوندن و ... خلاصه همه ی اینا خدارو شکر چیز خوبی از آب درومد که طرحشو مدیون یکی از دوستانم...(عکس یکی دوتاشونو میذارم در ادامه مطلب)

بگذریم...

روز موعد فرا رسید... اکثر بچه هایی که داشتن میومدن بار اولشون بود و ماهاییکه مثلا یه بار قبلا رفته بودیم وظیفه داشتیم کمی براشون از حال و هوای اونجا بگیم و یه سری مسائل دیگه که اکثرا میدونستن...

رفتنه خیلی سعی کردیم حس و حال بگیریم ولی نشد! همه خوشحال و شاد و خندان تا تونستیم شیطنت کردیم و کلی شعر هم آماده کردیم و از شوقمون جلوجلو وقتی هنوز نرسیده بودیم میخوندیم...

بعد از کلی راه رسیدیم.. استقرار پیداکردیم

تهران که بودیم گفتن یا فکه میریم یا طلائیه! حالا خودتون انتخاب کنید!!!!!

اصلا ممکن بود انتخاب؟.. وقتی رسیدیم گفتن اولین جاییکه میبریم فکه است..

منکه هنوز تو حس و حال شادی خودم بودم یهو باشنیدن اینکه الان داریم میریم طرف فــکــه میخکوب شدم...

نمیدونم چرا اینجوری شدم ناگهانی... بـــاورم هنوز نشده بود... باور نمیکردم فاصله ی زمانیکه دلتنگی این خاک ها امانم را بریده بود تا زمانیکه آمدیم انقدر زود فرارسیده ست...

تا برسیم به منطقه شوکه بودم... اول رفتیم گردان حنظله و گردان کمیل...

وقتی رسیدیم انگارکه چیزی درون وجودم داشت ترک برمیداشت......

در یادداشت های باقی مانده از  یکی از شهدای گردان حنظله آمده است:

"امروز روز پنـــجــم است که در محاصره هستیم آب را جیره بندی کرده ایم نان را جیره بندی کرده ایم عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند، دیــــگر شـــهدا تـــشنـــه نــیــستند."

حاج آقا گفتن وقتی اینجا قدم میذارید پاهاتون ممکنه رو هزاران چشم شهیدی قرار بگیره که این زیر هستن...همین حرف کافی بود برای اینکه همه متوجه شن الان باید چه کرد...

همه کفشامون رو درآوردیم... انگار که از تمام متعلقات این دنیا خالی میشدم وقتی کفش هایم را درمیآوردم .... نمیدونم ..هنوزم نمیدونم چی بود اونجا که وقتی نشستیم رو خاک هاش .... اصلا توصیفی نیست...

وقتی داشتیم برمیگشتیم اون نواهایی که پخش بود توی فضا... تموم رمقمون رو میگرفت برای راه رفتن... نوایی که تو اونجا بود قشنگ یادمه که یکی وسطش میگفت برید به امید حق...           وااای...

بعدش رفتیم خود فکه...

 حاج آقا گفتن اذن دخول فکه تشنگیه...

"عطش واژه ایست که با وادی فکه عهد دیرینه دارد. راز ناله های خفته در عمق کانال های فکه و استخوانهای آرام گرفته برفراز تپه ماهودها در سینه خشک بی آبی نهفته است...

یکی از ناگفته هایی که فکه آرام و ساکت الان در سینه دارد نحوه ی شهادت اسرا و مفقودین است. گروه تفحص در حین عملیات جستجو به سیم های تلفنی رسیدند که از خاک بیرون زده بود رد سیم هارا گرفتند و رسیدند به یکدسته از شهدا که دست و پایشان با همین سیم ها بسته شده بود و معلوم بود که انهارا زنده به گور کرده اند.اجسادمطهری هم کشف شد که معلوم بود قبل از شهادت انهارا آتش زدند....."

وقتی رسیدیم یه آقاپسری باحاج آقا سلام و علیک کردن ... بعد حاج آقا رو به ما گفت: این بچه ای که الان دیدید پدرش زمان جنگ همینجا شهید شده... جسدش پیدانشده... الان اومده اینجا خادمی میکنه برای زائرا تا شاید نشونی....اثری......

همه در سکوت خودشون غرق بودند...

غروبش خیلی قشنگ بود... راوی برامون روایتگری کرد...

زمان برگشت از فکه غروب شده بود و قرار شد نمازرو بخونیم بعد بریم.

اونجا قلبم کارخودشو کرد... غروب فکه هم از اوناست که خیلی خاصه و غربتش زیاده و پر از حرفه...

نمیدونم چرا نمیتونم از فکه بنویسم... انگاربرای آنجا نوا فقط باید از دل برآید..زبان قاصر است...

بهمون گفتن اینطوری که پیش میریم دوکوهه نمیرسیم بریم...... باورم نشد گفتم مگه میشه!

قرار بر این شد فردا صبح بریم ارونـــد کنــــــــار...شب هم ش ل م چ ه...

**عکس هارو گذاشتم ادامه مطلب**


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ساعت 0:47 توسط زهرا سادات |