سلام. بابت فاصله ای که افتاد شرمنده سرم شلوغ بود!
بعد از اروندرود که جالب بود بچه ها شور و شوق خاصی درونشون موج میزد پس از صرف ناهار رفتیم
طرف شلمچه ...
بعد از ظهر نزدیک غروب رسیدیم شــــلـــــمـــــــچــــــــه...
تجربه سفر قبلی یادم مینداخت شلمچه جایی بود که خستگی هایم ... درد ها و بغض هایم را... همه
چیزم را آنجا گذاشتم و آمدم...و حالا چشم باز کرده و در شلمچه بودم...
خودِ روحانی کاروانمون حرف زدنشون نمی اومد ...بیشتر سکوت میکردند تا رسیدیم به کنار ورودی اونجا
حرف خاصی نزدن... فقط زمانکیه داشتیم راه میرفتیم کجایید ای شهیدان خدایی... رو میخوندن...
انگار شلمچه تغییر کرده بود در نظرم! اما نه... این من بودم که جور دیگری آمده بودم...
حالا که در شمچه بودم لبریز بودم از آرامشی که بیشتر شبیه آن آرامش قبل از طوفان ست...!
کسی دنبال هدفون بود که مداحی بذاره توگوشش اما گفتم اینجا بهتره فقط خودت باشی و
شهدا و خدای خودت... خاک اینجا..بوی اینجا... همش مداحیه...!
نشستیم همگی و زیارت عاشورا رو خوندیم... حس خیلی خیلی خیلی غریبی بود که بدانی تا حرم
اربابت چند ساعت بیشتر فاصله نیست...
بعد از خوندن زیارت عاشورا حاج آقا گفتن بچه ها هرکی میخواد بره هرجاییکه دوست داره و راس
ساعت ... دم اون پرچم باشه... اکثرا همه از هم جدا شدیم. هرکس خودش بود و خدای خودش و
خاک پرغوغای شلمچه و ...
آرام آرام ... دنبال جایی خلوت میگشتم که بنشینم. باهر قدمی که برمیداشتم حس میکردم ذره ذره ی
وجودم بیشتر میشکند ... نشستم کنار دریاچه اش... در طول مدت سکوت بود ولی دیگر طاقتم طاق
شد... بهترین جای دنیا بودم... به غروب آفتاب نزدیک میشدیم و آسمونش چه عظمتی داشت!...
دقایقی گذشت . دیگر هق هق ِ گریه ام صدای سخنانم را به گوش خودم نمی رساند... داشتم کم کم
ظرفم را خالی میکردم! ظرفِ مدتی که پر شده بود ... سلول های وجودم داشتند تکه تکه میشدند...
صدای شکستنشان را می شنیدم... چشم باز کردم! وقت رفتن بود!
خوشبختانه به اذان مغرب برخوردیم و نماز جماعت رو تو مسجد ِ گنبد فیروزه ایِ آنجا خواندیم! بعد هم به زیارت شهدای گمنام غریب رفتیم... واقعا هم غریب اند..
از نماز برگشتیم.. همه جا سکوت بود... صدایی از کاروانی بلند نمیشد امــــــــــا تنها صدایی که توجه را جلب میکرد نوحه ی کسی بود که از دور داشت برای حضرت زهــــرا س... برای مادر روضه میخواند...
همه داشتن به اون نوحه گوش میکردن... هرکی تو حال خودش بود
نمیدونم .. انگار امسال خود خانوم همه جای این جبهه بودن... تو شلمچه فقط رمز ِ یازهـــــرا (س) آدمو زنده نگه میداره... اینکه میگم"زنده" اغراق نیس! وقتی بری خودت متوجه میشی.. توکلام نمیگـُـنجه...
تازه انگار داشتیم آرام میشدیم که گفتن این بار واقعا باید بریم اتوبوس ها منتظرن! کسی از جاش بلند نمیشد انگار غروب شلمچه واقعا داشت کار خودشو میکرد! کسیکه قبلش از حال ِ بعضیها تعجب میکرد حالا خودش روی خاک ها نشسته بود و ...
بچه ها التماس میکردن تروخدا فقط ۲۰ دقیقه..۱۰ دقیقه... بیشتر...! وضع جوری شد که اومدن بلندمون کردن...
تازه لحظات سخت داشت شروع میشد..... بلند شدیم دیدیم یازهرا... راهی که ازش اومدیم کناراش پر از فانوسه ... یهو نوایی گذاشتن که هرکس رو مجنون میکرد...! نوای ِ بــبــار ای بــــارون بــبــار... بر دلــم گــریــه کن خــون ببار...یکیاز قشنگترین صحنه هایی که دیدم این بود:
"دوستم داشت جلوی من راه میرفت. راه که نه!... بهش گفتم فلانی! معلوم نیس دیگه کی برگردیم
خُ د ا ح ا فِ ظ ی کن... تا گفتم خدحافظی طاقت نیاورد افتاد به سجده همونجا...."خودمم بهتر ازون نبودم .. با هر قدمی که بر میداشتم حس میکردم دارم جــــــــون میدم......
رسیدیم دم درش... واقعا دل کندن سخت بود ... مجبور بودیم سوار شیم!!
دل هایمان را جاگذاشتیم...
همه نشسته بودیم ولی سرهامان گوشه ی پنجره ها بود و چشم هایمان خیره بر ورودیش و اشک هایمان جاری ...
دلمان را به دعای ِ کمیلی مهمان کردیم...تا حضرتش آراممان کند...

شلمچه

حالا که روزها از رفتنمان گذشته وقتی دلم میگیرد زمزمه میکنم:
بــبــار ای بــــارون بــبــار... بر دلــم گــریــه کن خــون ببار...
در شب تیره چون زلف ِ یار...بهر لیلی چو مجنون ببار... ای بارون...